پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای



نگارِ من،

   در این نوبتِ عاشقی و پیشْ فصلِ بهار زِ آن دیارِ همیشه سبزینه پوشِ دِلپسند، آن شهرِ خردمندانِ عاشق، غافِلان از غمِِ روزگاران و روزگارِ در سجود از این همه شوقِ یاران، بگو چه دیدی و چه شنیدی؟ بگو زِ مُشکِ مدهوش گر که نَسیمِ صَبا چون قاصدی اَمین از دستِ تو بر نَفسِ مَن نِشانْد و زنده کرد جان را به مِهر و صُنعِ تو... بگو زِ خاکِ پاکِ عشاق، جِسم خُفته به زمین و روح در افلاک. ولیکن ایزد، رُسته آغوشی زِ مهر و سبزینه ای زِ خاک، تا بیاسایند تا محشرِ موعود و یادمانی بندند مردمان زِ این همه ادب پاک. از قُرصِ قَمَر همیشه تابانِ دیاری بگو که حسرتِ دَمادَمِ برکه ی خاموشِ این دیار،  حضورِ یک شبِ آن قمر است؛ که آن قَمر تو باشی و آن برکه این دل...


نگارِ شیرینِ من،

   آستین گشوده ام به راستی از برایِ آغوشی مهربان، که زِ جنوبگانِ میهن باز رَساند ساربان، مَحملِِ پُر شکوهِ تو را. زِ مَشرق تا به مغربِ دور، بَسته ام چراغانی به هَر شُکوفه ی عطرآگین و سپرده ام بر آسمان که مبادا سردی و گرمی زِ حد بگذراند زیرا چون طفلی در گهواره می آید یار زِ آن دیار... زمین را خواسته ام به سهولت بگردَاند مسیرِ حضور را که در این دیارِ بی نگارِ عشاق، جانها همه در گرو حضورِ توست. با هر تنفسِ عطرِ دیارِ تو، مست می شوند بلبلان و نغمه ی شوق سر می دهند واعظان که در این زمان روا نیست پندِ مردمان به گوشه نشینیِ عارفان، دَف می زنم و پای کوبان زِ آمدنِ‌ جانِ جانان...


نگارگرِ مِهر، نگارِ من،

   بهارِ شِکُفتن را چند صباحی زودتر خواندم به باغِ خزان زده ی جان که درختِ طوبایِ اشتیاق سبز گردد و هرز علف های انتظار را به فرمانی دور کند از این جانِ‌ خسته... که هر چه کردم زِ زبانِ منِ بی زبان حرف نشنیدند ولیکن نامت را که شنیدند، لرزه بر جانشان افتاد و گلِ آرامش دستِ یاری زِ خاکِ سینه بر آورد و زبانِ سکوت چه ساده نطقِ شیدایی سرود... عجب از چون تویی که نیستی هایت هم چه زیبا رنگِ سرخ و زرد می کند جان را و دل را به تلاطم توفانی دریایِ عشق می کشاند. چون می آیی، جهانِ من را بهارِ سبزِ خوش آواز، شکوفه باران می کند...

 

*****

 

نگارِ هنرمندِ من،

   بیا و بر چشمِ‌ من این خزان را بهار کن... هر چه گفتم زِ بهار، نقشی زِ خیال بود، زِ یادِ نازِ تو، زِ شوقِ پروازِ با تو، زِ کوچی که بالِ آن تو باشی، زِ دردی که مرهم ماندگارش شوی... نگارِ زیبایم، عقل در این همه تَوَهمُِ حضورت قالب تهی می کند آخر، دل در اوجِ بی صدایی ها تا به کی فریاد کند نامت را؟ هِند، خُطَن یا که شیراز چه تفاوت دارد آن زمان که تو از راهِ هیچکدام بر من وارد نمی شوی؟ آخر بگو بر منِ خسته، عَطرِ خمارگرِ مهرَت زِ کدامین سوی می آید که هزار عطارِ قهار را اینچنین مست و مدهوش کرده است؟

نگارِ من،

هر سو که هستی، بر من درآی که بهارِ بی تو، خزانِ بی رمق است...


حافظ نوشت:

ای صَبا نَکهَتی از خاک رَهِ یار بیار / بِبَر اندوه دل و مُژده دِلدار بیار

کامِ جان تَلخ شد از صَبر که کردم بی دوست / عِشوه‌ ای زان لبِ شیرینِ شِکَربار بیار


پی نوشت اول:

   مخاطب خاص دارد. مخاطبی که حضورش نه از دیروز و امروز آغاز گشته که من نبودم که عشقَش به جانم بر دوخت این همه احساسِ ناب، همان قوت قلم و ذهنم. در دسته بندی جمعه نوشت ها، این متن را واقعا می پسندم...


پی نوشت دوم (مهم):

   استاد شهرام ناظری نامه ی بنده را در سایت خود قرار دادند. این حرکتِ ایشان برای بنده ارزش بسیار بسیار زیادی دارد. در این لینک می توانید نامه را ببینید. ضمنا مجددا تشکر می کنم از همه ی دوستانی که به پست نامه لینک دادند...